از همیشه
بیشتر شده ای
انگار همه جا هستی
در خواب
در رویا
پشت پلک های من
کافیست ببندم و
محو شوی
مات
مات
مثل ابرهای بارانی
روی سرزمینی ناشناخته ببار
مثل نقشه ای که نمی دانم
شهرها و
دره هایش کجاست
رودخانه هایش
از دل کدام قنات می جوشند
همشهری هایش
لحجه ی باران را بلدند
کوه های بلند و مغروری که
می دانم
سرشان را بالا می گیرند

و مرا
کوچک
مثل کوچه های گمشده ای
که نمی دانند
اسمشان را
من اینجا را نمی شناسم
انقدر غریبه ام
که گنجشک هایش نمی نشینند
روی لب های پنجره ام
با من حرف بزن
من از گذشته می ایم
و زبان فردا رانمی دانم
زبان عشق را
زبان پرنده های مهاجر را
من از همیشه تنهاتر شده ام
در خط مرزی عشق و رویا
جرات قدم گذاشتن ندارم
عقب می کشم
عقب
تمام عقربه ها را
که نگذرند از من
خوابم کن و بگذار
تنهاییم را قسمت کنم
با مرگ.
برچسب:
نویسنده: نرگس رحمانی